آوین جون آوین جون ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

آوین فرشته کوچولوی مامان و بابا

94 خوشامدی

تنها خداست که میداند “بهترین” در زندگیت چگونه معنا میشود! من در سال نو آن بهترین را برایت آرزو میکنم. نوروزت مبارک خدایا سین هفتم سفره امسال ما سلامتی آوین و همه مریضاست به بزرگیت قسم میدم خودت براوردش کن آوین و شکرستانی ها در تبریز       ...
8 فروردين 1394

روزای آخر سال 93

دختر نازم ..آوین مامان امسالم با همه خوبی ها و بدیهاش تموم شد   دخترم ، عزیزم ...ای که همه داشته ها و نداشته های مراتو به تنهایی جوابی هستی نیکو...دنیای من گرد آمده در چشمان پر از خنده ات ... کاش مرا صدایی بود تا فریاد کنم حسی را که روزها و ماه هاست مرا در خودش غرق کرده...   زعفرانیه تبریز کنار عمو میکی موس   شهربازی زعفرانیه تبریز دست دایی مهدی درد نکنه خیلی بهت خوش گذشت    تالار ماریانا مهمونی دایی رسول که از مکه اومدن .   عزیزم، دخترم، زندگی من، دوستت دارم. آنقدر که در وصف نمی گنجند. عزیز دل من،  تو همیشه  لحظه‌های شادی برای من ساختی و ع...
8 فروردين 1394

مینویسم برای تنها دخترم آوین

              امروز به پایان میرسد از فردا برایم چیزی نگو ! من نمیگویم : ” فردا روز ِ دیگریست ” فقط میگویم: ” تو روز ِ دیگری هستی … ” تو “فردایی ”                                     همان که باید به خاطرش زنده بمانم ...…   پ ن :خیلی وقته نیومدم چیزی بنویسم ...حتی نتونستم دوربین دستم بگیرم که چند تا ازت عکس بگیر...
14 دی 1393

چند تا عکس

  آوین و دایی مهدی عزیزش تو درمانگاه (شیمی درمانی)     آوین با عروسکی که خاله سمانه (مامان ارسان جون)براش آورده لالا کرده تو بیمارستان   نماز امام زمان برای سلامتی آوین جون       ...
22 آذر 1393

وقتی مادر شدم .....

وقتي مادر شدم ياد گرفتم با يک دست همه چيز را بر دارم وقتي مادر شدم ياد گرفتم چگونه براي موفقيت همه تلاش کنم وقتي مادر شدم يادگرفتم عاشقانه دوست بدارم وقتي مادر شدم ياد گرفتم دليل هر چيز را بدون پرسيدن بدانم وقتي مادر شدم ياد گرفتم با در باز حمام کنم وقتي مادر شدم ياد گرفتم زود و سريع همه کارهايم را به انجام برسانم وقتي مادر شدم ياد گرفتم چگونه يک دستي همه کار انجام دهم وقتي مادر شدم يادگرفتم بهتر بغل کنم وقتي مادر شدم ياد گرفتم چگونه بايد از هرچه دوست دارم دفاع کنم وقتي مادر شدم ياد گرفتم چگونه از مادرم قدر داني کنم وقتي مادر شدم ياد ...
22 آذر 1393

دخترم ....آوین

دختری دارم از جنس ماه زیبا و به رنگ مهتاب....... دختری دارم از جنس گل ....لطیف و زیبا و خوشبو ..... هر روز مانند عنچه ای باز میشود و تمام خانه سرمست از بوی خوشش ......... دختری دارم مانند صدف سخت و محکم با قلبی بسان مرواریدی زیبا و بسیار گرانبها ...... دختری دارم زیبا با قلبی فرشته گونه مهربان و بی آلایش ساده ساده ......... دختری دارم مانند باران میبارد گاهی اما کوتاه .... مانند باران بهاری ...... دختری دارم از حنس خورشید گرم و دلچسب .... هر بامداد میدرخشد ..... خانه ام نور باران میشود .... گرمایش دلگرمان میکند و عاشقتر ..... دختری دارم آبی آبی م...
19 آذر 1393

فرشته های من

دخـــــتر که باشی میدونی اولین عشق زندگیت پــــــــــدرته... دخـــــتر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پــــــــــدرته.... دخـــــتر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو دستات بگیری و بعدش دیگه از هیچی نترسی دستای مهربون و گرم پــــــــــدرته.... دخـــــتر که باشی میدونی همه دنیا پــــــــــدرته... دخـــــتر که باشی میدونی هر جای دنیا که باشی ، چه کنارت باشه یا نباشه قویترین فرشته نگهبان زندگیت   پــــــــــدرته.....   مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري! مادر ي...
17 آذر 1393

دوستای بیمارستانی آوین

اول خود عسل خانم البته اینجا خونمونه اولین برف امسال بود که با مامان جون داشتی آدم برفی درست میکردی   اسرای عزیز که خیلی شیرین بهم عمه میگفت   دیانای 3 ماهه   ارشاد 3 ماهه   یسنا 2/5 ماهه فرهان علی سینا یه کیک تولد بیمارستانی با حداقل امکانات صرفا بخاطر خوشحالی کوچولوها   اینم آدم برفی ما که آوین با مامان جون درست کردن   پ ن:خدایا میبینی همشون چه نگاه معصومی دارن ... اینا فقط گوشه ای از اون همه بچه مریض تو بیمارستانه ... تو رو به بزرگیت قسم ... تو رو به حرمت این ماه و این روزا وشبها که نزدیک اربعین حسینته ... به دعاهای این همه مادر گوش کن و شفای همشو...
13 آذر 1393

خدایا ، به فرشتگانت بسپار که در لحظه لحظه نیایش خویش فرزند مرا از یاد نبرند . . .

دخترکم سلام ... میدونم خیلی وقته به وبلاگت سر نزدم و مطلبی ننوشتم ... خودتم خوب میدونی که این روزا چقد درگیر تو هستم ...درگیر بستری شدن تو بیمارستان و خلاصه مواظبت از تو ... خدا رو شکر بدنت داره به داروها جواب میده ... دور دوم بستری شدنت هم تموم شد و 8 روز تو بیمارستان موندیم . نمیدونم از چی بگم و از کجا بگم ... از طرفی دوس ندارم تو وبلاگت از بیماری و ناراحتی بنویسم ولی خوب چاره ای نیست .اینا هم بخشی از سرنوشت ماشد . ولی به اون خدایی که بعد 7 سال تو رو به من داده ایمان دارم ...ایمان دارم همونجور که تو رو به ما هدیه کرد این بارم معجزشو نشون میده و سلامتی تو رو بهمون هدیه میده .... واقعا میدونم که این کارو میکنه . دعامی...
13 آذر 1393